تبليغاتX
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شگرد تازه

 

 

سیگار بود و ته ماندۀ لبهایت

 

                                     شگرد تازه می آفرید

 

آفریده ای که آفریدگار بود

 

 

                  امان از دست هایی

 

                                       که تکمۀ پیراهنت می خواست

 

 

و شرمی که نخواهم گفت

 

                          گهگاه لرزشی...

 

                                      باران هم فصل خود را نمی داند

 

فاصله کوتاه کن

 

                  تو که هیچ تار مویی

 

                                             به نشانی ماه ندادی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2/70/75  کرمان

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |

خوب همین است دیگر

 

 

بلکه دعای همین چند چراغِ نا امید

آوازی تازه از ترانه های تو باز آورد،

ورنه با هق هقِ بسیارِ این بی امان

هیچ ستاره ای از سفرهای دورِ دریا

به آسمان بر نمی گردد.

                                                                                                                                                                                    

 

دارم خودم را تکرار می کنم،

اصلاً بیا معامله را تمام کن!

چقدر باید ببوسم ات

تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟

تا هق هقِ این همه ادمی ... تمام!؟

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 8:3 بعد از ظهر |

من می شناختمش

همیشه انگار نگرانِ سُنبله های ستاره

از وزیدنِ شبِ ناخوشِ خزانی می ترسید

خواب دیده بود

غیبت غروب چهارشنبه های بی پایان

تکرار خواهد شد

خواب دیده بود

باز پروردگارِ پروانه را

 در سردخانه های بی نشانِ گمشدگان

باز خواهد یافت

باز از بغض بنفشه و مریمی

باد از رفتن به جانب دی ماه باز خواهد ماند.

دریغا

 این کوچه

چقدر بوی بَد آیندِ تفتیش و دلهره می دهد

خدا کند آن پیشگوی پروانه پرست

فقط خواب دیده باشد

 

 

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 3:28 بعد از ظهر |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 11:3 قبل از ظهر |
دکتر علی شریعتی :
خدایا به هر که او را دوست میداری بیاموز عشق از زندگی برتر است و به هر که او را دوست تر می داری بچشان دوست داشتن از عشق برتر .

اما چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن.

انسان تنها فرشته ای است که دستش به خون آلوده است.

سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

جوانان روزي پير خواهيم شد وافسوس مي خوريم که چرا در آن زمان کاري نکرديم. کاري نکنيم جلو نسل بعدي سر افکنده باشيم.
+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 9:29 بعد از ظهر |
ای آبروی بهار باران  باران

آئینه موج دار  باران باران

شر شر دل ناودان ما را بردی

با حوصله تر ببار باران باران

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |

این زن را نقاشی کن   

مثل خودت زیباست

پرستو!

پرستو به سنگهای کوچه مان ایمان بیاور

که این سنگ ها برای شکستن بالهای تو نیست.

روزهای بدی را سپری کرده ای

بالهایت را تکان بده

توی این کوچه کسی به تو دل بسته است

او یاد نگرفته است (نمی داند)

سنگ هرزگی بچه های کوچه است

که بدش می آید

  و دارد بچه های کوچه را نفرین می کند

پرستو!

به خاطر سنگ پرواز کن

سنگ می آید

هرزگی...

 

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 8:48 قبل از ظهر |
برای پرندهِ پریده آب آورده بودیم

آبرو

و قسمت زمخت قفس

دستهای نحیف دختری را

تاول زد

پرنده پَر

اگر حواست جمع نباشد

این مرد می پَرد به در و دیوار

می پرد به سرت

مواظب باش

پرنده که نیست

لااقل کمی به فکر آب و دانه باش.

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 7:21 قبل از ظهر |
 

 

 

 

فکر کنم جای یک نفر خالی است

 

 

جمعه

اینجا غمناک ترین خانه جهان

کسی به این خانه سر نمی زند

لطفاْ در را آهسته باز و بسته کنید.

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 6:14 بعد از ظهر |

 

 

سلام واقعا نمی دونم بجز سلام چه واژه ای میشه گفت چون این روزه احسابی فکرم مشغوله و اصلا خوب نیستم مهم نیست که بگم چرا چون قرار نیست بگم ولی خوب دیدم موقعیت خوبیه یه کار نیمه تموم از خودم توی و بلاگم باشه خوب یه چیز دیگه یادم اومد مواظب خودتون باشین همیشه بهتون خوش بگذره

 

 

 

 

 

 

آیا کسی می خواهد اینجا جا نباشد؟

مردی که می آید برایش پا نباشد؟

 

آیا کسی اصلاً به فکر انتظار است

در فکر اینکه یک نفر آئینه دار است

 

قلبی که حس انتظار از او گرفتند

تقدیر رفتن ازمن آهو گرفتند

 

می خواستند آیینه دار کوچه ها تنها بماند

مثل غروب ساده در دریا بماند

 

خوابیده است اینجا تمام چشم مردم

گفتم بیا در هم بریزد نظم مردم

 

نظمی که تنها در عددها جا گرفته است

قلب تمام مردم اینجا گرفته است

 

        *       *      *

 

می دانم اما چاره باران ندارم

از بس ستاره دیده ام ایمان ندارم

 

دیگر سراغ از باد باران زا ندارم

من هم کلاس اولم بابا  ندارم

 

خوب است اگر بابا بداند دیر کرده است

ما را اسیر واژه تقدیر کرده است

 

مردم تمام دردمان درد فقیری است

یعنی تمام انتظار ما اسیری است

 

گفتم بگویم مردم اینجا اسیرند

تقدیرشان این بوده بی بابا بمیرند

 

+ نوشته شده توسط علی اصغر ولی زاده یادکوری در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 11:11 قبل از ظهر |

 

اینم منشور پاسارگاد که قول داده بودم و خدا کمک کرد شرمنده نشدم. در این جا باید از پریچهر بی بی گرگین پور که در شناخت این منشور به من کمک کرد تشکر کنم. بی شک یکی از بزرگترین انسانهایی است که در زنده گیم دیده ام .حالا یا به واسطه داشتن برادران بزرگ است یا به واسطه داشتن دایی بزرگ مثل بهمن بیگی .که همه اینها هر چند درست است اما ذلت این بانو و شخصیت برازنده این بانوی بزرگ به واسطه مطالعه زیاد و تحقیق و تفحص ایشان است. به نظر حقیر ایشان یکی از زنان نمونه و کامل عصر حاضر می باشد و دختران و زنان (به خصوص ایل )می توانند این زن را الگوی خود قرار دهند.

 

 

5

نخستين امير عدالت منم

نخستين امير ازادي منم

 

 

و من دانايي را در اين ديار بشارت دادم

سرما را من از ميهن خويش زدوده ، رانده ، رمانده ام

شب و ظلمت و بيداد را من زدوده ، رانده ، رمانده ام

و در اين در فش

درفشِ هخامنش است در دو دست من،

فرازيدۀ فَر ايزدي

و سايه باني بلند كه عدالت را پناه داده است

و خيمه اي سترگ كه آزادي را پناه داده است.

 

 

من كلمات را

ار آفت دشنام و هَرزه دري نجات داده ام

دهان ها را به عهطرِ دعا شسته ام

من كشتزارهاي عظيم را

از آفتا اهريمن نجات داده ام

من خستگي و خشونت را

از سريرِ سياهي به زير كشيده ام

 

 

من عزت و آزادي را به خواب و

به خانۀ شما آورده ام،

آباداني بي خلل از من است و

سرود و سلطنت از من است

من شهريار شادماني هاي مردم خويشم.

 

 

6

 من كوروش ام

شاه شاهانِ شما

و من اين كتيبه را به نوترين خط دنيا نوشته ام

نوشته ام تا قانون

بر قبيلۀ آدمي فرمان براند.

پس پشيمان شدگان و خطا كاران را گفتم

خيال و گفتار و كردار خويش را در سيحون بشوييد

و به مردمان گفتم از گُواژه دوري كنيد

و به اميران گفتم

اين جهان ، ستورگاهِ ستمگران نخواهد بود.

 

 

 

پس به دانايي سوگند

كه فريب افسون كاران را نخواهم خورد

زيرا براي در هم شكستنِ شرارت و زور آمده ام

من بشارت دهنده دانايي ام

براي نجات فرجامين آمده ام

و عدالت و آزادي را

هرگز فراتموش نخواهم كرد،

چه بر پشتِ زينت و چه بر زمين

چه ژرفا ژرفِ دره ا و

چهع بر بلندي هاي بي بديل

چه هنگام خواب و چه هنگام هجوم.

 

 

من به نوترين خطِ دُرُست اين كگتبه را نوشته ام:

جهان مي ميرد و باز از نو زاده مي شود

شب مي ميرد و باز از نو زاده مي شود

نور مي ميرد و باز از نو زاده مي شود

و ، آدمي ، آرزو ، و آزادي نيز.

زنهار . . . زندگانِ زمين

از مرگ نهراسيد،

تنهعا از بدي و بي باوري بترسيد

از تن اسايي و تسليم بترسيد

تنها خِرَد ... شفا بخش اولين و شفا بخش اخرين شماست.

تباهي سر انجام در تباهي به تباهي خواهد رسيد.

اين سخن من است

من

كوروشِ هخامنش پسر ماندانا و كمبوجيه ،

 كه آفريدگار بزرگ

بدين مرتبه رسانده است.

 

7

 

پروردگار زمين و آسمان گواه گفتار من است

كه هر گز با ديوان و ستمگران همداستان نبوده ام

و در زندگي

جز خرسنديِ مردمان هيچ نخواسته ام

و در زندگي جز شادماني مردمان هيچ نخواسته ام

روشنايي سِپَند و ستارگانِ سهي گواه گفتار من است.

من نيز روزي

تن اندر اين خاكِ خسته خواهم كشيد.

 

 

به راستي چه مي ماند از ادمي

جز چراغي روشن به راهِ آيندگان؟

پس بدانيد كه راستي بر دروغ

چيره خواهد شد

نيكي بر بدي چيره خواهد شد

پاكي بر پليدي چيره خواهد شد

بخشايش بر انتقام خواهد شد

آشتي بر جنگ چيره خواهد شد

خِرَد بر جنون چيره خواهد شد

دُرستي بر بي راهه چير هخواهد شد

و راستي بر دروغ

و راستي بر دروغ

و راستي بر دروغ چيره خواهد شد.

 

 

هشدار

كه آيندگان بر ما قضاوت خواهند كرد

و شما نيز

چون من

روزي تَن اَندر اين خاك خسته خواهيد كشيد.

 

 

 

8

 

ستارۀ بارانم را ستايش مي كنم

زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.

 

من روشناييِ‌روز را دعا مي كنم

آرامش ادمكي را دعا مي كنم

درماندگان و مأيوسان را دعا مي كنم.

 

ستارۀ بارانم را ستايش مي كنم

زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.

 

من آب ها ي شيرين را دعا مي كنم

شب هاي پر ستاره را دعا مي كنم

عقاب و پروانه را دعا مي كنم

دست ها،كار ،كلمه،كوشاييرا دعا مي كنم

درياها ، دامنه و دشت ها را دعا مي كنم.

پيروزي و پاكي

بهار و بلوغ را دعا مي كنم

ستارۀ‌يباران را دعا مي كنم

زيرا زنان و نطفۀ ميهن من است.

 

من جهان و حوصله و هوار را دعا مي كنم

آزادي دُرُست و عدالتِ بي زوال را دعا مي كنم

دوستْ دارِ دانايي و خواهندۀ دعا را دعا مي كنم

دعا كننده را دعا مي كنم

دعا را دعا مي كنم.

 

 

من كوروش

پسرِ ماندانا و كمبوجيه

مادران و پدرانِ سرزمين خويش را دعا مي كنم،

و آدمي را آييني از اين دست باد،

كه جز اين

منزلتي بر خاكستانِ خداوند نخواهد يافت.

 

 

 

9

 

برآ و رودهاي رؤيا خيز را باور كن

زنان و زيباييِ زمين را باور كن

خو.شي و خنياگري را باور كن

آرامش ، علاقه و آشتي را باور كن.

 

 

 من تو را به بي شماري باران باور كرده ام

بيا و خواسته هاي مرا برآر و باور كن

بيا و آرزو هاي ملتِ مرا بر آر و باور كن

بيا و آزاديِ زنان را نگهبان باش

بيا و كاستي را بشكن و كاهلي را بشكن!

واي بر من

آگر دردمندي به ميهنم

مويه كند.

واي بر منم

اگر گرسنته اي به ميهنم

مُرده باشد.

واي بر من

اگر مردمانتم به آزادب سخن نگويند

واي بر من

اگر بيدادي باشد و

من به خوابِ خوش رفته باشم.

 

10

 

بزرگ و بخشنده و بي بيل باشيد.

زيرا من كه پيشواي دانايي ام

چنين خواسته ام.

دانايي و دليري

سرمشق من است

شادماني و شعور

سر مشق من است.

چون بينا باشيد

چون من پنوا باشيد

چون من به جهان بنگريد

همه چيزي در اين جهان

خبر از شادمانيِ بي زوال مي دهد.

 

ابريهاي صف به صف

مژدهْ بخش باران اند

دوستشان دارم

 

سبزينه هاي نو خيز

مژدهْ بخش لذت نورند

دوستشان دارم.

 

هَزارانِ خوش خوان

مژده بخش ملائك اند

دوستشان دارم.

 

كوه هاي سر فراز

مژده بخش پايداريِ آدمي اند

دوستشان دارم.

پس تا تو زادْرودِ پاكانِ مني

جاودان و پُر جلال خواهي زيست

سرزمين من!

 

 

11

با شما سخن مي گويم

پاكيزه و بي پرده مي گويم:

چون به آگاهي و دانايي دست يابيد

پاكي ها نيز پايدار شوند

چون به عدالت و آزادي دست يابيد

بركت ها بسيار شوند

چون به عزت و آسودگي دست يابيد

شكوه و فراواني بسيار شود

چون به عشق و مُدارا دست يابيد

نور و ترانه تابنده تر شود.

 

پس به گاه اندرْ ماه

دانايي را دعا كنيد

آزادي و عدالت را دعا كنيد

عزت و آسودگي را دعا كنيد

عشق،مُدارا و آگاهي را دعا كنيد.

دانايي

درمانْ بخشِ نخستين و

درمانْ بخشِ آخرين است.

زبانِ خوش،

مهر است و زندگي ست

و تنها سخنِ سپَند

سايه گستر است.

 

پس اي پروردگارِ درمان بخش را باز رسان

برادرانِ بينا و خواهران ِ خوبي ها را باز رسان

ياري دهندگان نيك سرشت را باز رسان

راستي ، رسانندگي ، روشنايي را باز رسان.

 

 

12

 

منم شهريار دانايي ها

دَرهَم شكنندۀ  اپوشۀ سه پوز!

 

 

 

تنها منم

كه از مرگ و از مردن سخن نمي گويم

از سياهي و از ستم سخن نمي گويم

من از سلوكِ ستاره و سوشيانس بر خاسته ام.

 

من كامرواييِ ملتم را پاس خواهم داشت

تندرستي ميهنم را پاس خواهم داشت

اميد و آزادي را پاس خواهم داشت

و پاكي و پارسايي را پاس خواهم داشت.

 

باشد كه تا ملت هست

از خان و مانِ ملتم

عطر و ترانه بر خيزد.

باشد تا كه هست

خوراكي ها و خوشي ها

فراوان باشند.

باشد كه تا هست زنان گرامي ما گهواره بان دانايي و دليري باشند.

 

مردمان ، تندرست

ترانه ، دلنشين

داشته ها بسيار و

چراغ اين خانه روشن باد.

 

 

13

 

تنها با عدالت بسيار

به زندگي خواهيم رسيد

ورنه نيك بختي خواهد مُرد و

شادماني و همدلي خواهد مُرد.

 

پس اي اميران

بدانيد كه حكومت بر خاموشان شرمندگي است

حكومت بر درماندگان شرمندگي است

حكومت بر ترس خوردگان شرمندگي است

و حكومت بر جلادان نيز!

و من نمي خواهم شهريار شرمندگي باشم

زيرا شهرياران شريف

درمانْ گرانو دانايان روزگار خويش اند

و من شريفم در پرتو محبت مردمان!

و پروردگار من

سازگاري و صلح عطا خواهد كرد

سلوك دُرست و جهان به سامان عطا خواهد كرد

خوشي ، خوبي ها و خِرَد عطا خواهد كرد

باران بركت آور خواهد باريد.

 

پس رو به پروردگار خويش مي پرسم:

كجاست دانايي كه در اين حيا ت سپنج

به ياري من خيزد؟

من خواستار سريبندي خويشم

من خواستار سربلندي ملت خويشم.

 

 

تا هست

خانه ها خوشبو باد

اعتما دآدمي به ْدمي بسيار باد،

كه راستي و روشنايي

آرزوي من است

كه عدالتِ عزيز و آزادي مردمان

آرزوي من است.

 

 

14

 

نيكي بيافرين

تا نيكي هاي تو نيكي بيافريند

محبت كن

تا محبت تو محبت بيافريند

همگان را دوست بدار

تا همگان دوستت بدارند

اين دستور داناترين شهريارِ شماست.

 

از من بشنو اي بينا

آرام باش و آراسته

خشبو باش و خاموش،

خاموش به وقتِ دَرَست.

 

پَرگويي... گول است و بلاهت است

گستاخي را به گور بسپارو

آرام سخن بگو

شريف سخن بگو

شمرده سخن بگو

و به ياد آر كه همۀ در ها و دروازه ها

با كليد خرد گشوده مي شوند

و به ياد آر پيش از تو بر ستمگران چه رفته است.

 

از خيانتِ خويش بترسيد

از تنهايي بزرگ بترسيد.

 

من شمار را به جلال و گذشت

به روشنايي و به رؤيا و صيت مي كنم.

 

هزار پيروزي برساد

هزار درمان هزار شادماني برساد

اين آرزوي من است.

 

 

15

 

مردمان ما

شايستۀ آرامش و آزادي اند

مردمانِ ما

شايستۀ شادماني و ترانه اند

مردمانِ ما

شايسته عدالت و علاقه اند

دست هيچ دشمني

به سرزمين ما نخواهد رسيد

ايران ما بي گزند خواهد ماند

من پايداريِ مردمان مان را به نيكي مي شناسم.

 

خوشايند و بي خلل

شادمان و پُرشكوه باد ميهن ما و مردمان ما.

 

به مجلس بِخْردان گفتم

اميد و آزداي را به مردمان دهيد

ورنه بر گزيده مردم نخواهيد بود

به قانونْ گذاران گفتم

سكون و ناساني، سياهي مي آورد

و سياهي سرآغاز ملالِ ماتِمن است.

 

دردا بر حاكماني كه نازايي و نفرت را رقم مي زنند

دردا بر شهرياراني كه تازيانه و تجاوز را رقم مي زنند

دردا بر كيشبانانب كه به مردم دروغ مي گويند

دردا بر خردمنداني كه از دليري بويي نبرده اند

دردا بر دليراني از خرد بويي نبرده اند.